آنچه علی شریعتی به معنای «خویشتن» به کار میبرد خویشتن اصیل و انسانی ماست. «خویشتن»ی که وی از آن سخن میگوید همان وجود حقیقی انسان است که می تواند در ارتباط و تعامل با «دیگری» قرار گیرد.
آنچه شریعتی بر آن تکیه دارد این است که این خویشتن نمیتواند «من انتزاعی» و بریده از سنت تاریخی و ریشه های تاریخی اش باشد بلکه این انسانی که قرار است به حقیقت راستین و خویشتن اصیل خودش دست یابد بی تردید نسبتی اصیل و حقیقی با تاریخ و سنت خودش دارد، یعنی از نوعی خودآگاهی تاریخی برخوردار است.
در واقع خویشتن اصیلی که شریعتی از آن سخن میگوید همانند درختی است که با خاک خودش نسبتی اصیل و خودآگاهانه دارد و نه آن که مقلدوار آن را بپذیرد یا مقلدوار اسیر فضایی به ظاهر جهانی اما در واقع تحت سیطره جهانی غرب گردد و سنت تاریخی خودش را ناآگاهانه انکار کند.
اینکه شریعتی به سنت تاریخی خودمان تکیه میکند وجهی انسانشناسانه دارد؛ یعنی انسان نمیتواند از محدودیت های زمانی و مکانی فارغ باشد و بگوید من در حوزهای فرازمانی، فرامکانی و فراجهانی می اندیشم و با تاریخ خودم و با هیچ تاریخ دیگری نسبتی ندارم. در واقع در این فهم انتزاعی از انسان و خویشتن نوعی مغالطه وجود دارد.
تنها دو فرد اصیل و خودآگاه می توانند نسبت به یکدیگر گشوده باشند. فرد غیر اصیل نه گشوده به دیگری بلکه اسیر و بنده دیگری است.
شریعتی خواهان دعوت به نحوة بودن اصیلی است که با تکیه به این اصالت فرد بتواند با دیگری، بخصوص غرب، رابطة انسانی و برابری و فارغ از هر گونه ترس، حس خودکم بینی و از خودبیگانگی برقرار کند.
بیژن عبدالکریمی، شریعتی و پرسش بنیادین ما